محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3070

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ابن زياد بانگ زد : « او را پيش من آريد . » گويد : نگهبانان برجستند و او را گرفتند . گويد : ابن عفيف بانگ زد و گفت : « اى مبرور . » كه شعار ازديان بود . گويد : عبد الرحمان بن مخنف ازدى نشسته بود ، گفت : « واى دشمنت ! خودت را به هلاك دادى ، قومت را نيز به هلاكت دادى . » گويد : در آن وقت هفتصد جنگاور از ازديان در كوفه بودند . گويد : پس ، گروهى از جوانان ازد برجستند و او را بگرفتند و پيش كسانش بردند ، اما عبيد الله كسان فرستاد و او را بياورد و بكشت و بگفت تا در شوره زار بياويزند و آنجا آويخته شد . ابو مخنف گويد : آنگاه عبيد الله بن زياد سر حسين را در كوفه بياويخت و چنان شد كه آن را در كوفه مىگردانيدند . پس از آن زحر بن قيس را پيش خواند و سر حسين را با سرهاى يارانش همراه وى براى يزيد بن معاويه فرستاد . ابو بردة بن عوف و طارق بن ابى ظبيان ، هردوان ازدى ، نيز همراه زحر بودند كه سرها را در شام پيش يزيد ابن معاويه رسانيدند . غاز بن ربيعه جرشى حميرى گويد : به خدا به دمشق نزد يزيد بن معاويه بودم كه زحر بن قيس بيامد و به نزد يزيد وارد شد يزيد به دو گفت : « واى تو خبر چه بود ؟ » و تو چه دارى ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان مژدهء ظفر و يارى خداى ! حسين بن على با هيجده كس از خاندان و شصت كس از شيعيانش سوى ما آمد كه به مقابلهء آنها رفتيم و از آنها خواستيم كه تسليم شوند و به حكم امير عبيد الله بن زياد گردن نهند ، يا براى جنگ آماده باشند ، جنگ را بر تسليم برگزيدند ، با طلوع آفتاب بر آنها تاختيم و از همه سوى در ميانشان گرفتيم و چون شمشيرها بر سرهاى آن قوم به كار افتاد فرارى بىپناه شدند و از دست ما به تپه ها و گودالها مىگريختند ، چونانكه كبوتران از باز ، به خدا